تبليغاتX
ما و کارن (موچول سابق)

ما و کارن (موچول سابق)

 

می دونم که باید عکس های جدید کارن رو بذارم می دونم که حداقل باید این عکس رو عوض کنم و مال تولد سه سالگیش رو بذارم اما تا حالا هر وقت اومدم عکس بذارم ساعتها با این سایت های عکس دست به گریبان بودم و خیلی دیر موفق شدم و ...

چشم زود تر عکسها رو می ذارم !!!

کارن امروز یه کار واقعا محیر العقول کرده از مهد کودک که برش گردوندم هر دو خسته بودیم ناهار رو که خوردیم من خوابم گرفت شدید و البته کارن مشغول بازی بود یهو از خواب پریدم و دیدم داره هنوز بازی می کنه بازی مورد علاقه اش این روزها بازی کردن با ماشین های کوچولوش روی مبله ...

خلاصه اینکه بوی بد پی پی به مشامم رسید هر چی نگاه کردم ببینم کارن خرابکاری کرده دیدم شورتی که به پاشه اصلا خیس نیست اثری هم از پی پی روش نیست روی زمین و رو فرشی رو هم بررسی کردم و خبری نبود داشتم دیوونه می شدم فکر کردم دماغم ایراد پیدا کرده یا بوی آشغال یا چیز دیگه ای رو عوضی گرفتم یه نیم ساعتید به همین منوال گذشت تا اینکه کارن خودش به کرده اش اقرار کرد و گفت پی پی ها رو انداختم این زیر !!! با کمال تعجب و نا باوری زیر مبل رو نگاه کدم که سی سانتی از زمین فاصله داره و دیدم بعله دو تا به قول کارن "قارچ پی پی " زیر مبل قایم شده !!!

جالبه که اونقدر شسته و رفته قضیه اتفاق افتاده بود که هیچ اثری از این کار روی لباساش نبود خلاصه بردمش حموم و کلا زیر مبلها رو شستم و ضد عفونی کردم و ....مخفی گاه پی پی اینطوری کشف شد!!!

پ.ن.(توی سن حدود ۲ دو تا چهارسالگی بچه ها از تولیدات خودشون خوششون میاد و این طبیعت انسانه و لی این مدلیشو دیگه ندیده بودیم!!!)

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 22:5  توسط حمید و لیلا  | 

 

بعضی کلمات رو خودش عوض می کنه و حاضر نیست قبول کنه درستش اونیه که ما می گیم و اصرار داره که هر چی خودش می گه درسته مثل:

پراید: پراگ

موفق شد: مبق شد

ببخشید: بگشید

بعضی اصطلاحات رو خیلی به جا به کار می بره:

می گه: مامان من از این کارتون خیلی لذت بردم.

این غذا ها برای من مفید نیست.

البته فقط تئوریش خوبه و در عمل به غذاهای غیر مفید مثل بسیاری از بچه های دیگه علاقمنده

متاسفانه تا دور بین رو می بینه زود کاری رو که داشته می کرده کنار می ذاره و فقط می خواد مثل بچگی هاش دوربین رو از من بگیره

کارن دو ماه پیش یه سرمای خفیف خورد اما تبعات اون هنوز به جاست با یه عادت بد که نمی دونم چه طوری بر طرفش کنم اگه شما تجربه ای دارید حتما به من خبر بدید . وقتی سرما خورد لبش خشکه زد و من سعی می کردم با پماد چربش کنم اما به هر حال پوسه پوسته شد و کارن شروع کرد به کندن پوست لبش و البته تا امروز من همیشه لبش رو چرب می کنم اما اگه بیدار باشه چربیش رو پاک می کنه و و قتی خوابه بهتر عمل می کنه اما به هر حال عادت کندن پوست لبش باقیه هنوز...

و اما مهد کودک:

روز اول کلا به من چسبیده بود و آخرش ولم کرد و تو حیاط خوب بود و در نهایت از بازی تو مهد خوشحال بود .

روز دوم خیلی پیشرفت کرد و از اول با کمک مربی رفت سر کلاسش و من فقط از تلوزیون مدار بسته می دیدم که خمیر بازی و بازی با رنگ دارن و در نهایت با بچه ها ناهارشو خورد و اومد پایین و گفت بریم خونه ...

متاسفانه بین روز دوم و سوم سه روز تعطیلی فاصله انداخت و روز سوم بازم از من جدا نمی شد و حتی به کلاس ژیمناستیک و بعد هم عمو موسیقی نرفت اما بعد از کمی بالاخره رضایت داد تا با مربی بره طبقه ی بالا و در نهایت ناهارش رو هم خورد و جایزه هم گرفت برای همکاری ...

روز چهارم: با چهر ه ای گریان رفت تو و منم مجبور شدم باهاش برم و از اوئل قصه تکرار شد و در نهایت می گفت من مهد نمی رم و خونه رو دوست دارم .

روز پنجم : به محض اینکه  پیچیدم تو کوچه ی مهد کودک جیغش رفت بالا . "راستی بالاخره ماشین تعمیر شد و من راحت شدم حالا دیگه می تونم راحت کارن رو ببرم و بیارم و مشکل مسیر هم دیگه حل شد".باهاش همراهی کردم گریه اش بند بیاد محکم منو بغل کرده بود مبادا ازش دور شم و هی می گفت بریم خونه بعد از کمی خداحافظی کردم و رفتم .

روز ششم باز هم با گریه رفت تو و من نا امیدانه نگران بودن که چی می شه اما هر بار که می رفتم دنبالش سر خوش و خندان بود و بهش خوش گذشته بود .

روز هفتم به بعد: با کارن صحبت جدی کردم در این زمینه که من باید برم سر کار بابا هم باید بره و کارن هم باید بره مهد و فرزاد و مهراد (پسر عمه هاش که خیلی دوستشون داره)هم می رن مهد. مینو (دختر خاله اش که هی سراغش رو می گیره)هم میره مهد. بابا و مامانشون هم می رن سر کار. خلاصه این قصه ی طولانی کار گر افتاد و الان سه روزه که با آرامش و در نهایت خونسردی با هم خداحافظی می کنم و مطمئنه که حتما می رم دنبالش.

خلاصه صبحها دیگه خودش قصه ی تکراری ما رو می گه البته اصرار داره که من میرم یوگا و اصلا قبول نمی کنه که برم سر کار ...انگار که سر کار رفتن مخصوص باباهاست!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 16:33  توسط حمید و لیلا  | 

بعضی روزها خیلی خوبن بعضی روزها خیلی خیلی بهترن ...

این هفته بالاخره از سفر یک هفته ای مون به لاهیجان برگشتیم و دوباره زندگی روال عادی به خودش گرفت البته بگم که آخر هفته ی خوشی برای کارن بود چون کوه نوردی تو ارتفاعات دیلمان داشتیم و شب تو خونه ی بانک کشاورزی خوابیدیم و هم من و هم کارن دوستای خوبی پیدا کردیم اسم دوست کارن برسام بود و مامان و بابای نازی داشت که در کل لاهیجان رو دوباره برای من دلپذیر کردن این خانواده ...

تو کلاس موسیقی بعد از عید کارن خیلی آقا شده احساس می کنم این تعطیلات عید اثر گذار بوده و سه سالگی هم بهش چسبیده چون تو کلاس خیلی هنر جوی فعال و با پشتکاری شده و تو همه چیز همکاری می کنه(بزنم به تخته به اوضاع قبل برنگرده)ضرب ها رو روی طبلک درک می کنه تو خوندن شعر ها و اجراشون خیلی خوب عمل می کنه و حتی برای بازی آخر کلاس پیشنهاد می ده : مثل این هفته که وقتی پروانه پرسید چه بازی ای بکنیم کارن گفت : "سفر" و البته دست پروانه درد نکنه که در جا یه بازی سفر اختراع کرد و همه خیلی استقبال کردن و خوشحال شدن  یه موسیقی قشنگ گذاشت و همه پرواز کردیم و قطار شدیم و ماشین و هواپیما و اتوبوس و قایق سواری کردیم...

اما اینکه می گم امروز روز خوبیه به خاطر اینه که بالاخره کارن رو بردم مهد کودک و بعد از یکسال گشتن به دنبال یه مهد خوب موفق شدم به خواستم برسم مهد باغ ستاره ها واقعا جوابگوی تمام نگرانیهای من شد . به غیر از مسایل مالی که این مهد واقعا نسبت به هم رده هاش پایین تر می گیره .. و البته توصیه های موسسه مادران امروز و کودکان دنیا در مورد کارکرد درستش ...صبوری کادرش خیلی برام جالب بود اینکه به من اجازه دادن بدون اینکه ثبت نام کرده باشم و هزینه ای پرداخت کرده باشم با کارن برم تو دل مهد و تو برنامه ی شاد هفتگی شون با عمو مهرداد باشم و بعد هم حیاط و بازی با بچه ها و بعد هم تو حیاط تولد یکی از بچه ها و خلاصه اول کار کارن به من چسبیده بود اما آخر کار دل نمی کند از این مهد. و اصرار هم داشت که مدرسه است نه مهد. من امروز  درست روز اولی که کارن رو بردم مهد به زور برش گردوندم خونه و خیلی احساس خوبی بود خیلی خیلی. برام بزرگترین هدیه در سالروز ازدواجم بود و حوالی سه سالگی کارن. واقعا دست مربی دلسوز کارن سعیده جون رو می بوسم و از خانوم ناجی و آذین جون که کادر مهربون و دانای مهد هستند سپاسگذارم . بیشتر از کارن من لذت بردم ....درست مثل لذتی که وقتی آدمای خوب رو آدم می بینه به آدم دست می ده . و کابوس وحشتناک من در مورد مهد کودک تموم شد طوری که راه بد قلق مهد اصلا به نظرم نیومد چیزی که همیشه نگرانش بودم  ماشین نداشتم و مجبور بودم دو تا تاکسی کوتاه بگیرم و بد مسیر اما کارن اونقدر شارژ  بود که یه تاکسی سوار شدیم و مسیر دوم رو پیاده رفتیم.

دومین چیزی که امروز شاد و سر خوشم کرده صحبت با خانوم فولاد وند از سردبیرای مجله ی همشهری بچه هاست که بعد از صحبت باهاش و دیدن مجله خیلی خوشحال و امیدوار شدم که بتونم تو حوزه ی کودک کارم رو ادامه بدم درست چیزی که خیلی وقت بود دنبالش می گشتم .

بعد از تولد کارن به صورت پاره وقت کارم رو با مطبوعات و حتی تلویزیون ادامه داده بودم اما همیشه همون موضوعات همیشگی مربوط به بزرگتر ها بود. احساس می کردم دیگه نمی تونم بنویسم انگار با کارن بچگی کردم و دوباره کودک شدم دلم می خواست برای بچه ها و مادر پدر ها بنویسم چیزهایی که دغدغه ی این روزهامه...تا روزی که فاطمه خواهرم بهم پیشنهاد این همکاری رو داد و ما رو بهم وصل کرد...خوشحالم که جام رو پیدا کردم و سه سالگی کارن رو که همیشه با اضطراب و استرس به فکرش بودم با اینهمه آرامش و رشد دنبال می کنم و جلو می برم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 20:30  توسط حمید و لیلا  | 

دیروز تولد کارن بود ... ما لاهیجان هستیم و قاعدتا به اینترنت دسترسی مستقیم نداشتم دلم می خواست حتما 28 فروردین که روز تولد کارن هست براش اینجا بنویسم اما نوشتن های عمیق رو موکول می کنم به بعد و فعلا شرح حالی از خودمون ارایه می دم. کل دو روز گذشته در لاهیجان بودیم و چون حمید تمام مدت از صبح تا شب باید دانشگاه می بود و کار داشت، من و کارن کلی لاهیجان گردی کردیم و در پارک ها و خیابونای لاهیجان، که من دیگه الان مثل تهران می شناسمش قدم زدیم.

امروز به حمید می گفتم برای تولد کارن یه کیک کوچیک بخریم و جشن بگیریم ، کارن پریده وسط و می گه: نه تولدم نیست که، همه باید بیان!!

تو پارک در حالی که یکی دو ساعتی با تاب عجیب و غریب پارک مشغول بود، از من می خواست  فقط به خودش توجه کنم و شعر های خود ساخته برام می خوند و البته با هر بچه ای که دوست می شد و حرف می زد کلمه ی دومش این بود:

امروز تولد منه، سه سالم شده .

شب با بابا حمید رفتن استخر و اون طور که حمید تعریف می کرد خیلی با استخر حال کرده و چشم من رو هم دور دیدن و کلا کارای خطر ناک کردن و کارن تا جایی خوشش اومده بوده که می خواسته بپره تو عمیق. حمید هم بردتش با هم شیرجه زدن و روی سینه ی حمید تو عمیق بوده و حمید کرال پشت می زده ...

خلاصه اینکه همه استخر رو بی خیال شدن و این پدر و پسر رو نگاه می کردن !!!

کارن اومده خونه دیگه قبول کرده تولدشه می گه: پس چرا تولد نمی گیریم؟

می گم: باشه پسرم باید عمه ها و عمو و مانی جون و با دایی و خاله ها و مامان بزرگ و بابا بزرگ رو دعوت کنیم چشم هاش از خوشحالی برق می زنه وقتی صحبت به گرفتن هدیه می رسه خیلی ذوق زده می شه و با حرارت خاصی ادامه می ده که باید بادکنک باد کنیم و کلاه تولد درست کنیم و هدیه ها رو کادو  کنیم و شمع بخریم و روی کیک روشن کنیم و ....با این حرفها شبمون رو به پایان می رسونیم ....البته در کل روز به یاد ماندنی ای داشتیم . تو کافی شاپ نوشین که مقابل و بالای دریاچه ی وسط شهره با هم بستنی خوردیم و سه تایی لابلای ارغوانها و گلهای بهاری دیگه عکس گرفتیم و دنبال سایه ی بابایی و کارن دویدیم و سایه ی کارن رو له کردیم و سایه ی بابا زخمی شد و شکست و خون اومد(تعبیر کارن)و ...تو شهر من و کارن پارک رفتیم و بازی کردیم بعد سی دی ماشینها براش خریدیم و رو ی چمن ها ولو شدیم و با عینک آفتابی هامون ژست گرفتیم و خلاصه مادر بودن و پسر بودن و پدر بودن رو به تمامی تجربه کردیم ...

عجب تولدی داشت این کارن سه ساله

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 17:10  توسط حمید و لیلا  | 

سلام به سال نو

کارن داره به سه سالگی نزدیک می شه با سرعت نور الان دیگه ۱۲ روز مونده تا ۲۸ فروردین که تولدشه

کارن سه ساله از همیشه بیشتر به توجه من و حمید احتیاج داره و من و حمید همچنان به عنوان پدر و مادر داریم وارد چالش های جدید تری می شیم ...

 وقتی براش مداد رنگی و ماژیک و پاستل میارم دوست نداره خودش چیزی بکشه و دائم از من می خواد بکشم ...هر چی باهاش صحبت می کنم بی فایده است.  البته طبق اصول نقاشی با کودک نباید چیزی براش بکشم یا تحمیل کنم حتی کشیدن چشم چشم دو ابرو هم خلاقیت بچه رو می گیره . به خاطر همین وقتی یه روز صبح بیدار شدم و طبق معمول با صحنه ی ترکیدن خونه مواجه شدم چیزی که خیلی متعجبم کرد دایره های خیلی تمیزی با پاستیل روی کاغذ بود که مطمئنا کار حمید نبود و معلوم شد کارن هنر نمایی کرده

من و حمید داریم سعی می کنیم کمتر سی دی ببینه و اوقاتی که داره می بینه حد اقل سی دی به درد بخوری باشه و چیز یاد بگیره .

هر از گاهی تمام اون کتابایی رو که خریدیم میاریم و می خونیم .

یکی از این کتابای خوب راجع به روشهایی برای بالا بردن اعتماد به نفس بچه هاست :

۱-عنوان کتاب : ۵۰۱ روش عملی برای تقویت عزت نفس بچه ها از تولد تا ۱۸ سالگی و البته از انتشارات قدیانی

۲-چند نکته از این کتاب : یکی اینکه اسم مناسب و سر فراز برای بچه انتخاب کنید

۳-هر روز فرزند خود را در آغوش بگیرید

۴-همواره نکات مثبت و ویژگی های خوب فرزندتان را در او جستجو کنید

۵- انتظار متانت از خود گذشتگی  منطقی بودن و ... را از کودک خود نداشته باشید.

۶- هر وقت بین کار بیرون و خلانواده ماندید خانواده را ترجیح بدهید.

۷-برای اسباب بازی مورد علاقه ی فرزندتان ارزش قایل شوید

۸-به خوابها یا خاطراتی که برای شما باز گو می کند به دقت گوش کنید

۹-انتظار نداشته باشید که هر درس یا هشدار شما را به سرعت یاد بگیرد.

۱۰-بپذیرید که مادر یا پدر کامل نبودن ایرادی ندارد این امر از فشار بر شما و فرزندتان می کاهد

۱۱-همواره به فرزند خود فرصت دیگری بدهید تا اشتباهش را جبران کند.

۱۲-موفقیت های فرزندتان را هر چند کوچک و ناچیز بستایید

۱۳-حرفهای با نمک فرزندتان را یادداشت کنید تا بعد ها با بازگو کردن آنها همه با هم سرگرم شوید

۱۴-اگر کودک دوست ندارد که برای تفریح و سرگرم کردنش سر به سرش بگذارید این کار را نکنید

۱۵-عادت نکنید که فرزند خود را با دیگران مقایسه کنید.

۱۶-کودکتان را همانگونه که هست بپذیرید و از او راضی و خوشنود باشید

۱۷-هر سال از زندگی کودکتان چیزی را به یادگار نگه دارید.

۱۸-گاهی برایش کیک ساده یا کلوچه درست کنید

۱۹-به رغم هشدار های دندانپزشکی به یاد داشته باشید کودکتان گهگاه به آب نبات و شیرینی نیاز دارد.

۲۰-با او در خواندن کتابهایش همکاری کنید

و.....

بعد از سیزده روز نوروز به خاطر خستگی مفرط سرما خوردم  و هنوزم خوب نشدم .گاهی وقتا که لابلای مادر بودن و همسر بودن یاد خودم می کنم می بینم چقدر از هدفهام در زندگی فاصله گرفتم و احساس افسردگی می کنم بخصوص اینکه کلی کار تو ذهنم چشمک می زنه و به همش نمی رسم و اینجاست که می گم خوش به حال کسایی که می رن سر کار یه کار اصلی و مشخص دارن و به همین خاطر دیگه فرصت نمی کنن مثل من به ایده آل هاشون فکر کنن و بسیاری از این ایده آل ها رو به خاطر کار مرتب و منظمی که دارن کنار می ذارن اما من چون تصورم بر اینه که وقت بی پایان دارم  به خیلی از کارهای مد نظرم نمی رسم ....به خصوص و وقتی وسط کاری باشم و کارن بیاد وسط من ترجیحم بر اینه که به کارن برسم و درستش هم همینه اما خیلی سخته که دیگه نمی تونم تمرکز کنم و مثلانقاشی بکشم یا زبان بخونم سر وقت خوشنویسی کنم و تمرین های موسیقی م همیشه می مونه برای روز آخر و نوشتن که همیشه فدای کار های دیگه می شه ....

برای اینکه دوباره مریض نشم دارم یه برنامه برای ساعتهام و روزهام می نویسم که طبق اون باشم و ایده ال گرایی رو کنار بذارم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 12:30  توسط حمید و لیلا  | 

آه از این روزهای آخر اسفند!!!

امسال اولین سالی بود در تمام عمرم که این روز رو با آرامش و بدون شتاب گذروندم  یه هفته ژیش خونه تکونی تموم شد و امروز فقط تمیز کاتری جزیی داشتم و البته قرار قطعی برای مسافرت نداریم و اینه که همه چیز آرومه ...من چقد خوشبختم.... یاد روزهای آخر اسفند در سالهای گذشته به خیر که تا لحظه ی آخر بدو بدو می کردیم . اما من اینطوری خیلی بیشتر دوست دارم به همه ی کارهام رسیدم هدیه هام رو سر فرصت کادو کردم و سفره ی هفت سینم رو چیدم و خونه پر شده از عطر نرگس و زنبق!!!

کارن موهاش بلند شده و این دفعه به حمید گفتم ببردش دیگه سلمونی اول حمید گفت بریم تره بار آرایشگر های جوون و با حوصله داره که دیروز رفتیم و دیدیم اونقدر شلوغه که از پذیرفتن اطفال خود داری می شد بعد رفتیم سلمونی سر کوچه که کارن بر خورد درستی نداشت با موضوع با خودم فکر کردم شاید باهاش راجع به این قضیه صحبت نکردم و هنوز توجیه نشده تمام دیروز باهاش حرف زدم و امروز صبح دوباره امتحان کردیم ...اما نه اصلا قبول نکرد و ما منصرف شدیم ...حالا منتظرم یا بخوابه یا دلش بخواد
آب بازی کنه که خودم موهاش رو طبق معمول کوتاه کنم ...

کارن دقیقا داره ویژگی های وحشتناک یه بچه ی سه ساله رو نشون می ده دیگه قلدری به تمام معنا شده و هر جا می ریم بهونه ی چیزی رو میگیره مثلا دایم ماشین می خواد خدا نکنه بریم مهمونی و من براش ماشین نبرده باشم از همون اول میگه برگردیم بریم خونه و...خیلی بد غذا شده و تمام چیزهایی رو که یه زمانی با بدبختی کشف کرده بودم می خوره الان دیگه بهشون لب نمی زنه مثلا ماهی و میگو و کباب و پلو حتی گاهی سیب زمینی سرخ کرده ...چند روزیه که مرتب دارم جوجه کباب درست می کنم فعلا تنها چیزیه که می خوره و البته اگه جوجه کباب نداشته باشیم خودش رو با ژله و پاستیل سیر می کنه اگه بهش ندم یا نداشته باشیم هیچی نمی خوره و اونقدر گریه می کنه که بهش شکلات بدیم ... خلاصه که در یک کلمه بد قلق شده و آخرین جلسه ی کلاس موسیقی دایم چوبک ها رو پرت می کرد و با روند کلاس همکاری نمی کرد ...یه لحظه هم که دستش رو ول می کنم نا پدید میشه...  شبها تا آخرین رس من رو برای بازی کردن میکشه و همه جای خونه رو کثیف می کنه و تمام اسباب بازیهاش رو روی زمین ولو می کنه و من غش می کنم گاهی که زود تر از حمید و کارن می خوابم و صبح بیدار می شم میبینم خونه ای که دیشب مثل دسته گل تحویل داده بودم  شده مثل سطل آشغال ...و واقعا نمی تونم تحمل کنم تو شلوغی و کثیفی زندگی کنم ...اینه که بیشتر ساعتهای عمرم شده بشور و بساب خلاصه که خیلی خطر ناک و حساس و در یک کلمه وحشتناک شده  ...دیروز که از بازار گل برگشتیم هر دو خسته بودیم به جز کارن که تمام مدت استراحت می کرد من و حمید هر کدوم یه گوشه خوابمون برد و وقتی بیدار شدم دیدم خاک تموم گلدونهای نازنینم رو فرش ولو شده و گلدونها هم رو هم افتادن و شاخه هاشون شکسته...البته من هیچوقت حتی در این لحظات نا خوشایند با کارن دعوا نمی کنم چون می دونم که اصلا متوجه نیست کارش اشتباهه

دیروز هم چسب نواری رو پیدا کرده و همش رو باز کرده و همه جا شده بود پسب نواری پوستر مورد علاقه ی یوگای من رو هم که نگو پاره شده بود و مجبور شدم کلی چسب کاریش کنم و بالاتر بچسبونمش.

چیزی که واقعا من رو به یه گاو میش خشمگین تبدیل می کنه اینه که بدون اینکه بفهمه تمیز کردن ریخت و پاش هاش چقدر برای من وقت تلف کنه این کار رو انجام می ده و واقعا رحم نمی کنه ....

این هم از شیرین کاری های کارن در آخرین روز سال ۹۰ سالی که برای من پر از درس بود و فکر می کنم خیلی از امتحانای زندگیم رو پاس کردم ...

برای همه ی دوستانم و خانواده ام و عزیزانم در این دقایق آخر سال شادی و بهروزی آرزو می کنم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 18:9  توسط حمید و لیلا  | 

اواخر بهمن و اوایل اسفند یه مسافرت ده روزه داشتیم به کرمان و بعد هم از کرمان به بم جیرفت کهنوج و در نهایت بندر عباس و جزیره ی زیبای قشم .من و کارن دقیقا اولین باری بود که به این قسمت کشور می اومدیم و حالا دیگه من به جز بوشهر و سیستان و بلوچستان همه ی استانهای ایران رو رفتم ...و کارن هم کلی تجربه مند شده .... به خصوص که با قطار رفتیم و بر گشتیم و البته برای قشم سوار لنج و قایق شدیم و فقط مونده کارن هواپیما سوار بشه که حمل و نقل رو هم تکمیل کنه!!!

شب اول که از تهران به سمت یزد می رفتیم وقتی کارن فهمید شب رو باید در قطار به صبح برسونیم خیلی تعجب کرد و خوابش نمی برد از هیجان و سوالی که از من کرد این بود:

قطار خونمون شده؟

دیدن دریا برای کارن چیز جدیدی نبود اما خلیج فارس یه عالمه صدفهای جدید رو بهش معرفی کرد و البته تو موزه ی قشم هم خیلی از لاک پشت ها خوشش اومد و برای اولین بار بود که می گفت:

از من با لاک پشت ها عکس بگیرین !!!

کارن تو این سفر کلی بزرگتر شد و خیلی چیزها رو به چشم دید شب اول برای اینکه از قطار جا نمونیم هم پای ما دوید و هی نگفت :

بغل!!!

تو قشم یه ماشین ۲۰۶ کروکی برای یک روز اجاره کردیم که کارن از ما بیشتر ذوقش رو داشت و بعد ها به این شکل اون رو برای ما و خودش یاد آوری می کنه مثلا تا یه ۲۰۶ تو خیابون می بینه می گه:

مامان نیگا این ۲۰۶ مثل همون ماشینی که گرفته بودیم مشکی بود قشنگ بود مثل اون می مونه !!!

و البته تو این سفر اسم بیشتر ماشین ها رو یاد گرفت .بیشتر از همیشه در مورد ماشین ها از ما سوال کرد .

و البته پا به پای ما برای دیدن کل جزیره همراهی کرد از غارهای خربس گرفته تا ستاره افتاده و چاهکوه و غار و گنبد نمکی و جنگلهای حرا و از دیدن کارگاه لنج سازی حسابی لذت برد (با بابا حمید و من رفتیم تو لنجی که داشتن می ساختن رو هم دیدیم)و چاههای طلا و قلعه ی پرتغالی ها رو زیر آفتاب سوزان بازدید کرد. شب وقتی رسیدیم باغ گیاهشناسی قشم و آکواریوم اصلا بی تابی نکرد و با ما همراه بود و البته تنها جایی که خیلی لذت نبرد و ما هم محدود سراغش رفتیم خرید تو پاساژهای شلوغ قشم بود . از بودن در هتل و مهمانسرای دانشگاه خیلی خیلی لذت برد و در طول سفر با یه دختر کوچولو به نام ستایش آشنا شد که هنوزم ازش حرف می زنه و هی می گه:

ستایه نمی تونست شکلات بخوره - مامان یادته ستایه افتاد زمین- ستایه خیلی کوچولو بود...

تو سفر دیگه هیچ جا پوشکش نکردم  هر چند یه چند جایی تمام شلوارم رو خیس کرد اما آخرش ما ندیدیم این پسر جیشش رو بگه فقط ترس خودم  از همراه نداشتن پوشک ریخت و وابستگیم به پوشک کم شد

ولی کارن واقعا تو این سفر خیلی بزرگ شد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 1:1  توسط حمید و لیلا  | 

آخ آخ روزها و هفته ها اونقدر سریع می گذرن که آدم به سر گیجه می افته باورم نمی شه که داره یه ماه میشه که من پستی برای پسرم ننوشتم...

کارن این روزها خیلی غیر قابل قبول شده به دلیل اینکه بابا حمید تو تعطیلات بین ترم بوده و همیشه خونه بوده و به خصوص پای کامپیوتر شبهای دراز زمستونی رو به صبح رسونده با فیس بوک و پایان نامه دانشجوهاش و کارن هم وقتی می دیده بابا بیداره دیگه به حرف من گوش نمی داده که وقت خواب شده و خلاصه خوابش از نظم افتاده و ...من و حمید دیگه با هیچ ترفندی جلودارش نیستیم . حتی شبهایی که حمید خسته است یا رضایت می ده و زود می خوابه دیگه کارن رضایت نمی ده و می خواد تا خود صبح کارتون ماشینهای جنجالی رو ببینه و ضمن دیدن کارتون با ماشیناش همون نقشها رو بازی کنه...فقط دلم به این موضوع گرمه که دایم نمی شینه جلوی تلویزیون و بیشتر داره با ماشینها بازی می کنه و داستان سرایی می کنه باهاشون...

یه روز صبح کارن از خواب بیدار شد و بدو اومد تو اتاق این ور رو نگاه کرد اون ور رو نگاه کرد و بلند گفت:

آخ جون روز شده!!!!!!

اونقدر از ته دل این جمله رو گفت که یاد بچگی های خودمون افتادم که چقدر شب برامون سنگین و تمام نشدنی بود و چقدر روز رو دوست داشتیم .

بعد از اینکه دو بار برف درست و حسابی امسال بارید و رفتیم برف بازی با کارن  حالا کارن یاد گرفته که برف یعنی چی....

خلاصه با هر برف آروومی که می باره کارن سریع از من و باباش آویزون می شه و می خواد که بریم برف بازی...مثل همین هفته ی پیش یهو دوید و اومد تو اتاق که من مشغول درس خوندن بودم و هی گفت بریم برف بازی ...اول فکر کردم پاک توهم زده اما بعد که دقت کردم دیدم از اون برفای پنبه ای بی بخار داره می باره که به زمین نرسیده آب می شن با کلی صحبت و بد بختی به زور راضیش کردم که هنوز برفی برای بازی کردن نیست...!!!!

از پیشرفتهای اخیر کارن اینکه ویتامینش رو دیگه با سرنگ نمی ریزم تو حلقش و دیگه با زبون آدمیزاد خودش به طور مسالمت آمیز با قاشق می خوره ...

اما متاسفانه هنوزم که هنوزه جیشش رو نمی گه و پی پی رو هم بعد از اینکه کرد تو شلوارش بدو بدو میاد اعلام می کنه و گاهی در این بین کمی هم روی زمین می ریزه و کارم در میاد.

یکی از مبلها ی دو نفره شده خیابون مخصوص کارن خدا نکنه روش لباسی یا چیز دیگه ای کسی بذاره مثل همین چند دقیقه ی پیش که دست منو گرفت برد تا لباسایی که روی مبل گذاشته شده بود بر دارم

کارن سرما خورده و امروز بردیمش دکتر و اولین بار بود که دکتر آمپول تجویز می کرد بر خوردش با پدیده ی آمپول بسیار مسالمت آمیز بود. البته کمی گریه کرد ولی زود آرووم شد و بعد تا یک ساعت ازش حرف زد.

من فردا کنکور دارم ....البته قاعدتا باید کنکور دکتری بدم اما به خاطر خاطره ی بد و حق کشی ای و اجحافی که در قبولی چند سال پیشم دارم ترجیح دادم یه تنوعی بدم و دوباره نرفتم سر وقت همون درسا ببینیم نتیجه چی میشه هر چند بیشتر منابع رو خوندم اما شش ماه مطالعه برای یک رشته ی کاملا جدید و البته به سبک من و به قول حمید خوش خوشک برای قبول شدن نمی تونه ملاک خوبی باشه اما بدم نیست تجربه ایه که ببینم کجای کارم ....بالاخره بعد از مادر شدن هم هر انسانس یه آرزوهایی داره که امید وارم منم بهشون برسم. برام دعا کنین که نتیجه خوب باشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 22:52  توسط حمید و لیلا  | 

بعد از ظهره کارن دراز کشیده روی مبل با یه حالت آرومی می گه:  دلم برای   خودم    تنگ شده!

بعضی روزها که حمید نیست برای اینکه بتونم برم کلاس یوگا از بابا می خوام که صبح زود بیاد و پیش کارن بمونه و بعد که بر می گردم کارن بیدار شده و کلی با بابا بزرگش بازی کرده .... دیروز صبح که بیدار شد با تعجب و عجله اومد تو هال و به رو به من گفت: تویی؟؟؟ انگار انتظار داشت بابا رو ببینه...

بعد از معرفی فیلم قهوه تلخ توسط پسر عمه ی کارن یعنی فرزاد به کارن. کارن جزو طرفداران این سریال شده و خلاصه از تبلیغاتش تا آهنگش و حتی سخنرانیهای مدیری رو هم خوب حفظ شده و هر وقت من و حمید داریم یه چیزی تو تلویزیون نگاه می کنیم ...مخصوصا وقتی که خیلی تمرکز کردیم کارن پشت به تلویزیون روبروی ما می ایسته و یه بار همه ی سریال رو همراه با سخنرانی مهران مدیری دوره می کنه از اینکه نباید سی دی ها رو کپی کنین و اینکه سی دی قهوه ی تلخ کپی نشد و ....مراسم اهدا جوایز: که مهران مدیری از برنده می پرسه آقا شما خونه دارین و آقاهه پشت تلفن می گه من دانشجووم و مهران مدیری با یه حالت خاصی می گه الهی بگردم...کارن مو به مو این صحبت ها رو حفظ کرده و وقتی به الهی بگردم می رسه خودش هم می دونه وقت ریسه رفتن ماست و کشش می ده و چند بار پشت سر هم تکرارش می کنه...

دیروز بعد از غذا یهو به ذهنم رسید به کارن الهی شکر بعد از غذا رو یاد بدم بهش می گم :خوب کارن جون بعد از غذا می گیم الهی؟

کارن هم انگار که درسش رو خیلی خوب بلد باشه به سرعت جوابم رو می ده:بگردم(اونقدر که الهی بگردم مهران مدیری رفته تو مخش)

از ری را برای اینکه ما رو به جشن تولدش دعوت کرد ممنونیم روز خوبی برای مامان باباها بود و از بس بهمون خوش گذشته بود آخر شب باید با اردنگی میزبان بر می گشتیم خونه...

کلاس موسیقی هفته ی قبل خیلی شلوغ بود و البته بچه های قدیمی اعتراضشون رفته بود هوا و هی با هم جلسه می ذاشتن با خانوم سالم صحبت کنن که کلاس دو تا بشه وووو خبر نداشتن که فقط خود من بر اثر تبلیغاتی که کردم دو و شایدم سه نفر به کلاس اضافه کرده بودم!!!! البته صداش رو در نیاوردم وگرنه خودمم بیرون می کردن...

امروز برف خیلی زیبایی بارید و با کارن اول روی در صندوق عقب ماشین یه آدم برفی درست کردیم با برفهای دست نخورده بعد بابایی به ما ملحق شد و رفتیم پارک پردیسان و حسابی بازی کردیم و البته آدم برفی بیچاره یه جاهایی وسط اتوبان همت سوت و پوت شده بود و به خاطر کارن به رومون نیاوردیم طفلک کارن از اول که نشست تو ماشین همش سرش به عقب کج بود که آدم برفی رو بپاد و بعد از پیاده شدن هم هی سراغش رو گرفت اما ما ماست مالیش کردیم ...خیلی خوب شد که صحنه ی افتادن سرش تو اتوبان رو ندید (چیکار می کردیم؟ نمی تونستیم آدم برفی رو تو کوچه ول کنیم یا بذاریمش تو ماشین کنار کارن در هر صورت بیچاره می شدیم).

بعد از برف بازی کارن که بادیدن باد بادکهای مختلف به هیجان اومده بود از ما بادبادک خواست خوشبختانه ماشین بادبادک فروشی همون جا پارک کرده بود بادبادک مورد علاقه ی کارن رو خریدیم و البته که به جای کارن این بابای کارن بود که با باد بادک بازی کرد و اونقدر دوید که بتونه ببردش هوا و آخرشم سقوط کرد ... دست آخر کارن به دم بادبادکش چسبیده بود و می گفت حالا بفرستش هوا ...اول تعجب کردم بعد یاد کتابی که دیروز تو خونه ی عمه ی حمید بود و برا کارن خونده بودم افتادم که یه بچه هه از بس بادبادکش رو دوست داشت یه روز از دمش چسبید و رفت تو آسمون!!و شان نزول این حرکت کارن بر ما هویدا شد!!

دیروز داشتیم می رفتیم خونه ی عمه حمید کارن طبق معمول پرسید کجا می ریم و بعد از جواب ما شروع کرد به مخالفت کردن ...بعد که رفتیم و بر گشتیم یهو رو کرد به ما و گفت:مامان لیلا و بابایی خیلی ممنون که منو بردین خونه ی عمه ی بابا!!!

معلومه بهش خوش گذشته بوده!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 20:59  توسط حمید و لیلا  | 

بابای کارن داره براش کتاب می خونه می گه: بیا این داستان رو با هم بخونیم ...

کارن می گه: داستان نه ماجرا!

هر شب قبل از خواب یه مراسم شعر خوانی کارن داریم که حسنی نگو یه دسته گل رو از اول تا آخر بخونه ...اگه مامان تنبلی نبودم فایل صوتیش رو می ذاشتم ...اما اینم داستان عکس رو داره و من تنبل .

بعد از داستان مفصل حسنی یکی دو کتاب می خونیم و بعد هم که هر کی می ره تو رختخوابش مراسم شب به خیر گویی داریم اینطوری که هی من می گم شب به دخیر هی کارن می گه و گاهی هم شب خوش و شب خوبی داشته باشی و ....توی یکی از این سی دی ها یکی موقع شب به خیر گفتن می گه مواطب جونورهای اطرافت هم باش که ترجمه ی جمله ی معروفdont let the bed bugs bite  و البته کارن با تمام جزییاتش این رو هم اجرا می کنه.

کلاس موسیقی رو مدیون خواهرم فاطمه هستم که به موقع از زمان برگزاریش خبرم کرد و البته یکی از شیرین ترین تجربه های زندگیمه

رفتیم کلاس موسیقی جاتون خالی واقعا خیلی لذت بخشه با بچه های کوچولو موچولو همکلاس بودن....و یاد گرفتن سازهای جدید

سازهایی مثل:زنگوله-خاشخاشک-دقک-قاشقک -چوبک و البته دایره زنگی و مثلث و...شاید همه ی ما بارها و بارها این سازها رو دیده باشیم اما خیلی ساده و راحت از کنارشون رد شده باشیم باور کنین خیلی از این ساز ها همون جغجغه هایی هستن که ما همیشه می دیم دست بچه هامون.

همه ی بچه های کلاس به طبلک علاقه ی خاصی دارن و کارن هم از این قضیه مستثنی نیست.

نمی دونم مربی چرا این دفعه قصد کرده بود که اصلا طبلک رو نیاره ولی بالاخره بعد از اینکه  دید تقاضا زیاده گفت بعد از کلاس بیاین طبلک بزنین و چون بچه های کلاس بعد اومده بودن و وقتی نمونده بود هر کدوم فقط یکی دوبار زدن و برگشتیم خونه ...

بعد از اینهمه کلاس موسیقی جدی که رفتم این اولین باریه که استرس از نوع مادر بچه بودن رو تجربه می کنم...بعد از اینکه مربی درس می ده بچه ها باید دونه دونه درس تحویل بدن و می بینم که همه ی مامانا تو تکاپو هستن که بچه شون درست جواب پس بده و بچه ها هم اتفاقا وقتی نوبت بهشون می رسه یا خسته شدن یا حواسشون پرت چیز دیگه ای شده یا خوابشون میاد یا گرسنه شدن یا طبلک می خوان...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 19:4  توسط حمید و لیلا  |